زی ذی نامه

Posted in عاشقانه on آوریل 1, 2009 by falllittleman

ذي زي نامه
الهي! به مردان در خانه ات***** به آن زن ذليلان فرزانه ات

به آنان كه با امر روحي فلاك***** نشينند و سبزي نمايند پاك

به آنان كه از بيخ وبن زي ذييند***** شب و روز با امر زن مي زييند

به آنان كه مرعوب مادرزنند***** ز اخلاق نيكوش دم مي زنند

به آن شير مردان با پيشبند***** كه در ظرف شستن به تاب و تبند

به آنان كه در بچه داري تكند***** يلان عوض كردن پوشكند

به آنان كه بي امر و اذن عيال***** نياند در از جيبشان يك ريال

به آنان كه با ذوق و شوق تمام***** به مادرزن خود گويند مام!

به آنان كه دارند با افتخار***** نشان ايزو …نَه ! زي ذي نُه هزار

به آنان كه دامن رفو مي كنند***** زبعد رفويش اتو مي كنند

به آنان كه درگير سوزن نخند***** گرفتار پخت و پز مطبخند

به آن قرمه سبزي پزان قدر***** به آن مادران به ظاهر پدر

الهي! به آه دل زن ذليل***** به آن اشك چشمان ممد سيبيل(!)

به تنهاي مردان كه از لنگه كفش ***** چو جيغ عيالانشان شد بنفش

تو ما را بر اين عهد كن استوار!***** از اين زن ذليلي مكن بركنار!

به زي ذي جماعت نما لطف خاص***** نفرما از اين يوغ ما را خلاص

پ ن 1 :
این پست جوابیه محکمی به کسانی است که فکر میکنند زن ذلیل نیستند و از این امر خطیر و مهم فرار ی هستند … در کل بشین سر جات بابا :دی

پ ن 2:
من خودم هم نمیدونم چرا و به چدیلیل این پست در این جا قرار گرفت

پ ن 3 :
همین جا اعلام میکنم که این متن رو از بلاگ دوستم داش کیا گلم کش رفتم

ابیانه

Posted in Uncategorized on مارس 16, 2009 by falllittleman

دیروز .. ابیانه .. روستایی آرام با مردمی ساده و در عین حال تیز و خون گرم .

خیلی خوش گذشت و این بخاطر یک دست بودن و یک رنگ بودن بچه ها بود . خیلی خوشحالم که همچین دوستانی دارم و به تک تک شون افتخار میکنم . ممنون از همشووون

یکی بود یکی نبود

Posted in خدا, خودم on مارس 11, 2009 by falllittleman

یکی بود یکی نبود غیر از امین هیشکی نبود

خوشحالم که اول قصه زندگی من با تمام غم ها و شادی هاش بااین جمله شروع می شود . میدانم این جمله سر آعاز تمام داستان هاست اما قصه زندگی چیز دیگریست. قصه ای که همیشه قهرمان و نامردش یکیست ، پیروز و بازنده اش یکیست، خوب ، بد ، زشتش را یک نفر رقم میزند ، و آن خود تو هستی. و من این نقش ها را با کسی شریک نمیشوم .
خیلی ها برای از بین بردن این جمله تلاش ها میکنند اما زندگی با تمثیل دیگر ی از این جمله به پایان میپذرید و باز هم تنها سفر کردن ادمی را به رخش میکشد.

باد

Posted in Uncategorized on مارس 6, 2009 by falllittleman

الان که دارم مینویسم صدای باد از لابلای پنجره وارد اتاق میشه
پنجره از شدت باد باز شد
هرچی برگه تو اتاق میز بود دور اتاق داره میچرخه

دیدن این صحنه من رو یاد چیزی انداخت
خیلی وقتا من و تو یا هر کس دیگه مثل این برگه ها هستیم که مشکلات ما رو به هر جا پرت میکنن .
مدت ها بود همیشه تو کش مکش این مشکلات داشتم دست و پا میزدم چون به خودم اطمینان نداشتم همیشه فکر میکردم باید منتظر بمونی تا این مشکلات خود بخود از بین برن
اما وقتی شروع کردم به تصمیم گرفتن ، جنگیدن ، تلاش کردن دیدم زندگی خیلی بهتر شد نمیگم زیبا شد اما از این منجلاب بهتر شد

حقوق بشر

Posted in جامعه, سياست on مارس 6, 2009 by falllittleman

مرگ یک فعال سیاسی دیگر در زندان گوهر دشت کرج ذهن فعالان حقوق بشر را به در مورد وضع زندانیان سیاسی به مخاطره انداخت . امیر حسین حشمت ساران که از چندی قبل در زندان به سر میبرد و بدلیل نارسایی قلبی اش بارها تقاضای مرخصی کرده بود امروز دار فانی را وداع گفت
وکیل این زندانی بارها تقاضای مرخصی کرده بود اما بنا به دلایلی که مشخص نیست
ریاست زندان و دیگر مسئولین این تقاضا را رد کردن